|
شعر ؛ جک ؛ مطالب آموزنده | ||||||||||||
|
آغاز مطالب
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 23:41 ] [ parisa hosseini ]
یک ساعت ویژه مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه
برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود: ‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟ ‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟ ‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول ميگيريد؟ مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي ميكني؟ ‐ فقط ميخواهم بدانم. -اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار! گفت: م يشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. ‐ خوابي پسرم ؟ ‐ نه پدر ، بيدارم. ‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا م ي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!! [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 23:39 ] [ parisa hosseini ]
|
||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||||